داشتم واسه مامانم با احساس تمام شعر سهراب رو میخوندم رسیدم به اونجاش که" چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟" پرید وسط حرفم گفت " کرکس آخه چیه؟، این شاعرا معلوم نیست واسه خودشون چی میگن، اگه راست میگه تو قفس خودش چرا کرکس نیست؟ " راستش چند وقته دارم به حرفش فکر میکنم "چرا در قفس سهراب کرکس نبود؟"
احساس اونقدر بی ثباته که با تغییر محیط و شرایط سریع عوض میشه، احتمالا سهراب وقتی داشته این شعرو میگفته یه چلو کباب مشتی با پیاز فراوون خورده و حقوقشم ریختن به حسابش و صبح جمعه بیدار شده – یعنی شب قبلش ،شب جمعه بوده- همه ی کائنات زیبا به نظرش رسیده و در حالیکه شبکه استانی خونشون داشته راز بقا نشون میداده یهو تصویر بسته کرکس رو نشون میده و در همون حالت سرمستی ناشی از بی مشکلی داد میزنه "وااااای ناااازی چه خووشگله نازی نازی" و بلافاصله واسش سوال پیش میاد که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟
حالا مسئله اینجاست که اگه تا یقه زیر قسط وام بیست تومنی پرایدش بود که مجبور شه بره مسافرکشی تا شب وقتی هم ک برگرده خونه فقط در حد یه شونه کردن ریش و خوردن کوکوی مونده ی ناهار وقت داشته باشه –حتی واسه شب جمعش وقتی نمونه- بازم صبح که کرکس میبینه ،میگه واااااای نااازی؟ یا میگه صبح جمعه واسه ما کرکس نشون میده؟؟
میخوام نتیجه بگیرم که مهمترین عامل اینکه کرکس هم واست قشنگ میشه" پوله" . شعر سهراب منو یاد پولدارایی میندازه که اوج دغدغشون اینه که رنگ اتاق خوابشون با رنگ لاکشون ست نیست